تبليغاتX
افرودایت

خسته از گرمای طاقت فرسای خورشید و رها شده در هر چه شب طولانی به عطش سیراب نشده زندگیم می اندیشم، به آسمان بلندی می اندیشم که هر لحظه در معنای زیبایی غرق می شود ومن!

به دور از کوچکترین نگاه آبی روشن در ژرف ترین لایه سکوت به دنبال تصویری از بودنم ،تصویری که بتوانم نامی از خود بر آن نهم ....آه! کاش دستان بزرگی داشتم تا می توانستم بزرگی عشق را بپیمایم.

کاش در گوشه ای از این از این تکاپوی بی انجام،خودم را پیدا کرده بودم که دیریست در فراق آن دل می سوزاندم کاش می توانستم به عشق پرواز کنم و به حقارت فهم لبخند بزنم کاش به وسعت دریا گذشت داشتم تا به شکرانه آن بهشت تصاحب کرده بودم و با لب های خشکیده از عظمت عشق با سبو یی در دست تا انتهای دشت های اندوه می دویدم و در نقطه ای دور به مفهوم چیزی شبیه پرواز عشق می رسیدیم.

 

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/09/21 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |

اگر به من نگاه کنی از هراس نگاهم پیداست در انتظار،دانه اندوه می کارم و فرصت باریدن اشکی نیست بر گونه های کویریم،می دانی آسمان را در حادثه تکرار نظاره می کنم دیروز هم، چنین بود ساعتی روز و ساعتی شب!

ستاره های آسمان یک به یک یاسهای زمین را می بویید و شقایق ها که می رسند خون می گریند.

جوی اشک وخون در دل عاشق صدای موج می دهد و تلاطم دریایی است به خون نشستن، درد ها در پناهگاه نگاه تو!مرا دردی است و آن فراق توست در کدام ستاره ی بی سو، سو سو می زنی که هر شب بود چشم بر هم نگذاشته ام و نیافتمت!

به من بگو آیا باز هم مرا چون عاشقی بی پناه در رویای تنهایی ام می پذیری؟!بی تو تنهاترین زمینم ای دوست داشتنی ترین!از میان همه داشته ها ونداشته ها تو را دوست دارم ای اشک چرا که در هجوم اندوه تنهایی تویی که سراغم را می گیری.
+ نوشته شده توسط سایه نشین در پنجشنبه 1386/08/17 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |

کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ی ما را

به سختی جغد پیدا می کند خانه ما را

ترسم که قلم شعله کند صفحه بسوزاند

با این دل پر خون به عزیزم چه نویسم

ای صمن با نگاه گل سلام

هم دم روز و شب ای بلبل سلام

چشم تو بوی شقایق می دهد

بوی شقایق های عاشق می دهد

چه کنم که مست این ها گل باغ آشنایی

شمع سوزان این گونه خاموشم نکن

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 8:21 بعد از ظهر |

خسته از گرمای طاقت فرسای خورشید و رها شده در هر چه شب طولانی به عطش سیراب نشده زندگیم می اندیشم، به آسمان بلندی می اندیشم که هر لحظه در معنای زیبایی غرق می شود ومن!

به دور از کوچکترین نگاه آبی روشن در ژرف ترین لایه سکوت به دنبال تصویری از بودنم ،تصویری که بتوانم نامی از خود بر آن نهم ....آه! کاش دستان بزرگی داشتم تا می توانستم بزرگی عشق را بپیمایم.

کاش در گوشه ای از این از این تکاپوی بی انجام،خودم را پیدا کرده بودم که دیریست در فراق آن دل می سوزاندم کاش می توانستم به عشق پرواز کنم و به حقارت فهم لبخند بزنم کاش به وسعت دریا گذشت داشتم تا به شکرانه آن بهشت تصاحب کرده بودم و با لب های خشکیده از عظمت عشق با سبو یی در دست تا انتهای دشت های اندوه می دویدم و در نقطه ای دور به مفهوم چیزی شبیه پرواز عشق می رسیدیم.

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در سه شنبه 1386/07/24 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |

 یادت می آید آن روزها که قلب هایمان آبستن عشق بود آری آن روزها که در آتش سوزان می سوختیم اما هیچ کدام جرأت اعتراف نداشتیم ، اضطراب، هیجان، یأس ، امید ، همه چیز در هم آمیخته بود، چشمانمان از اشک اشتیاق می سوخت و قلب های کوچکمان در زیر این فشار جادویی به فریاد در آمده بود دستانمان در مقابل این نیروی توانا،ناتوان و رنگ مهتابی چهره امان بیشتر به گلهای خزان دیده تشبیه گشته بود با این همه زبانمان قادر به اعتراف نبود و گویی آن را به بند کشیده بود. چقدر آن لحظات شاعرانه و زیبا بود و سر انجام هنگام غروب بود که عشق از دریچه ی قلب هایمان طلوع کرد و قضای آلوده و تاریکی شب زندگیمان را روشنی بخشید.وچه زیبا بود:

                         طلوع در غروب

+ نوشته شده توسط سایه نشین در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 4:34 قبل از ظهر |

 

دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم درباره چی و برای که،فقط می خواهم به گونه ای دلم را خالی کنم پس درباره ی دل می نویسم :

گفتم درباره دل،اما باز هم یک سوال باقی می ماند کدامین قسمت دل و درباره ی کدام دل؟درباره ی دل خودم و آن ها که دوستشان دارم،دل آن ها که رفته اند و یا آن ها که هنوز با این دیار وداع نکرده اند اما از کجای دل بنویسم ، از مهر محبت عشق و یا کینه و نفرت.

گمان می کنم از میان همه این ها عشق از همه زیباتر باشد و چیزی است که بین همه دل ها مشترک است پس درباره ی دل عاشق می نویسم تا با یک تیر دو نشان زده باشم یعنی هم دل را معنا کنم و هم عشق و عاشقی را.دلم می خواهد به جای کلمه عشق کلمه ای دیگر بکار ببرم اما هرچه می اندیشم کلمه ای به زیبایی آن نمی یابم!

          خداوندا:

                  دل عاشق ما را را لایق زیباترین

                               عشق ها گردان.
+ نوشته شده توسط سایه نشین در شنبه 1386/07/14 و ساعت 6:34 بعد از ظهر |

ای کاش پرتوی نوری بودی در تاریکی دلم! ای کاش رودی بودی در برابر قشنگی ام!ای کاش کوهی بودی در برابر مشکلاتم! ای کاش گلی بودی در شوره زار زندگیم! ای کاش مرحمی بودی بر زخم کهنه ی دردم! اما افسوس که غرورت را هنوز هنوز نتوانسته ای در جاده های خاکی جای بگذاری!!! ای کاش من هم مثل آسمان بودم هر وقت که دلتنگ می شوم نفس خود را می شکستم،و قطرات اشک را نثار زمین می کردم

+ نوشته شده توسط سایه نشین در جمعه 1386/07/06 و ساعت 4:57 قبل از ظهر |

وقتی به آسمان بی پایان نگاه می کنم تا از سرنوشت حزن انگیز زندگی خود مطلع شوم ستاره ای چشمک زنان مرا به یاد عظمت عشق تو می اندازد،چقدر دردناک است کسی را از صمیم قلب دوسته بداری لیکن از او دور باشی به راستی باید در انتظار روزهایی نشست که حسرت یک نگاه بر دل بماند

 

 

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در سه شنبه 1386/07/03 و ساعت 5:3 قبل از ظهر |

چه زیبا می سرایند چشمانم پرواز تمام دلم را  چه دیدنی است قلبم در بلور اشک ها  چگونه می توانم تنهاییم را با تو تقسیم کنم    وقتی میان ما تنهاترین احساس فاصله است   چشمانت را کدامین بهار بوسیده است کدامین گونه سرشار از عطر عاطفه هاست.آنگاه که شکوفه های دستانت را به من می سپاری . تو از کدام دیاری که ماه در چشمانت زندانی است و خورشید هزار بار در تو تکرار می شود. تنهایی مجال جمع شدن با خویش جمع شدن با خویش است. در کوچه های تنهاییخویش گمشده را پیدا کنم وقتی چشم در حال عبرت گرفتن است قلب برای او احساس تنهایی می کند.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 0:49 قبل از ظهر |

زندگی گل زردی است به نام غم،مروارید غلطانی است به نام آه...آینه ای شکستنی است به نام عشق، غروب غمناکی است به نام جدایی،شب های تاریکی به نام زندان،خلاصه زندگی رودی است که از کنارم که در دهکده های غم است و غمناک ترین غروب،غروب جدایی ها.

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است زندگی حس غریبی است که مرغ ها مهاجر دارند.زندگی سوت قطاری است که در خواب پدر می پیچد زندگی صحنه ی دیدار است گاهی پر از خنده و گاهی لبریز از گریه زندگی شر است که زمان می خوردش آن چه باقی است عسل خاطره هاست زندگی یه کوله باره مگه نه زندگی یک نسیم یک نگاه مگه نه زندگی تو شدن پی در پی زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است.

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 0:24 قبل از ظهر |

 

آه!عزیز من،بگذار تا در مقابل تو زانو زده و اعتراف نمایم.

بله؛می خواهم برایت اعتراف کنم پس گوش کن:

مدت کثیری است که قلبم بهانه می گیرد و دیدگانم همراه در انتظارند،اوایل اهمیت نمی دادم و خواسته ی دل را نادیده می نگاشتم،اما دیگر یاری مقاوت و تحمل بار سنگین عشق و جدایی را نداشتم،آری می خواهم اعتراف کنم که عاشقم و با تمام وجود عشق می ورزم،من عاشق تو،عاشق با تو بودنم و اکنون که به این اعتراف عاشقانه گوش دادی دیگر آن سنگینی را احساس نمی کنم و گویی با تو همه چیز آسان خواهد بود،همه چیز....

 

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در جمعه 1386/06/30 و ساعت 1:45 قبل از ظهر |

 

You are                                                                                                                   تو هستی

You are the one who opened my eyes                                تو هستی آن شخص کسی که چشم هایم

to life the one who easeed  my pain                                 را به زندگی باز کرد آن کسی که درد هایم

and the chain between our hearts                                را التیام بخشید زنجیری است بین قلب های ما

Can never be splited…                                                                   ..که هرگز شکسته نمی شود.

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/28 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |

 

ای بابا تو را به خدا نظر بدید

بزرگترین پرسش من این است:حرف هایم را به که بگویم؟به عابری که ساعت شش صبح از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که نا گهان پدیدار می شود و بی امان می بارد درد هایم را با که تقسیم کنم؟با پلک های بیدارم که دم به دم پنجره ی جهان را به رویم می بندند.با که همسفر باشم؟با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند سادگی ام را به که ببخشم؟به کندوی عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده و با گلهایی که در روز دیگر برهنه می شوند.
+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/28 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

 

تمام مرد ها در عشق و محبت و وسعت غیر قابل تصوری نامردند و اینکه در شکستن قلب زنی احساس می کنند مردند،و این حقیقتی است که کمتر زنی باور می کند.
+ نوشته شده توسط سایه نشین در سه شنبه 1386/06/27 و ساعت 2:27 قبل از ظهر |

سلام امروزبراتون یه شعر با لهجه کرمانی گذاشتم  شعرش قدیمیه ولی شاید بعضیی ها نخونده باشند خواندنش سخته ولی جالبه

هر وَخ کلافه میشم اَدست ای سکینه              می گم خدا،حسینو،خیر از خودش نبینه

آخر دلش رضا شد ای دخترو رو استوند         دیوار خونه مونه ای خیر ندیده تمبود

چند سال که ور تو خونه زحمت همش کشیدم انگار خدا غضب کرد خیر از خودم ندیدم

گفتم ننو ای دختو ور تو زنی نمیشه            می خوای زن بگیری ای پیرنی نمیشه

یه رو کنی تو ور بر یه رو در بیاری           می با همش بسازی می با به سر بیاری

این کار عقل مادِر نه کار عشق و مشقو        عقلت کجوی ننو چشم بصیرتت کو

می گم چکار داره تا لنگ ظهر بخوابه          اوضاع آشپزیشم جون خودش خرابه

آبگوش مگو که رنگش همرنگ آب صافه    هیچی مگو تو مادر وا... شدم کلافه

هر وخ پلو گذاشته یا سوخته یا مچوین          دائم خوراک گربه یا مرغ و یا کچوین  

ادست ای که ایطو زندگی نداریم                  می با بریم دوباره عاروس نو بیاریم

هر وخ میام به خونه میره به در از او سر       یا توی کوچه جاشه یا توی خونه هاجر

یه مشت رخت ناشور رِختِه تو خلوتومون      رختامونم نشسته نفت ریخته رو پتومون

می گم ننو حسینو یه خود نصیحتش کن           یا که بده طلاقش هم رفع زحمتش کن

یه گربه ای بکش و یه زهر چشم تیزی          عاروس ندیده بودیم وا... به این عزیزی

مادر شویم همونا ما شو های قدیمی        حرف می زدی به وا...می خوردنت دو نیمی

جرات مگر که داشته عاروس نفس بگیره        می باسته سر بذاره در پشت در بمیره

حالو ببین به وا... ای روزگار مایه                اصلا خبر نداریم عاروسمون کجای

ایطو نمی شه مادر دق می کنیم میمیریم       می با یه زهر چشمی ا صبح اشش بگیرم

+ نوشته شده توسط سایه نشین در سه شنبه 1386/06/27 و ساعت 2:26 قبل از ظهر |

در آسمان آبی عشق

         در دریای بی کران زندگی

                      در کویری پایان شکست

                               در چمنزار لطیف پیروزی

                                         درقلب مالامال از عشق

                                                    در اندیشه ی با تو بودن

ای کاش نمی دیدمت وبا عشقت آشنا نمی شدم

که عشقم را با آن مقایسه کنم ولی به هر حال

 تو را دوست دارم و به توعشق می ورزم.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در پنجشنبه 1386/06/22 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختن از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود این دست من از خاک است بر خاک شود روزی این خط من از کاغذ هم پاک شود روزی هرکس که مرا خواهد این خط مرا خواند شاید که کند یادم غمناک شود روزی.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت 1:14 قبل از ظهر |

 با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم هر شب!

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...روز دوم الکی الکی چشمم به چشمت افتاد...هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...ماه بعد شانسی به دلم نشستی...و حالا سال هاست یواشکی دوست دارم.

سفر کردم که از یادم بری،دیدم نمیشه آخه عشق یه عاشق با ندیدن که کم نمیشه غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشقت،سفر عاشق ترم کرد.

دوستی خوب مثل رابطه دست و چشم می مونه!وقتی دستت زخم میشه چشمات گریه می کنن.دستت اشکاتو پاک می کنه.

وقتی خدا بهت می گه باشه چیزی رو که می خوای بهت می ده.وقتی میگه«صبر کن»چیز بهتری بهت می ده.وقتی میگه«نه»داره بهترین رو برای تو آماده می کنه.

می دونی فرق تو با ملک الموت چیه؟ملک الموت رو می بینم میمیرم،تو نبینم می میرم!

میگن آدم برای رسیدن به عشقش از تمام دنیا باید بگذره ولی تو دنیای منی چطور ازت بگذرم؟

میدونی فرق تو با کفشت چیه؟کفشت لنگه داره اما تو لنگه نداری.

هوا شناسی طی24ساعت گذشته اعلام کرد اینجا دل یه نفر خیلی هواتو کرده.        هیچ وقت گریه نکن چون هیچکس لیاقت اشکای تو را نداره،اون کسی که لیاقتش را داره طاقت دیدن اشکای تو را نداره.

دو تا گل تو دستت نگه دار،دو تا گل هم دست دیگه ات برو جلوی آیینه.من گل وسطی رو دوست دارم.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت 0:58 قبل از ظهر |

با شعر مینوسیم با شعر حرف می زنم و برای دوستان آزادی نقاشی می کنم .آزادی چیست؟آزادی اندیشه ی زیبا ست،اما به زیباییها اندیشیدن زیباتر است.زیبایی چیست؟سفر به خوبی ها ،آزادی کجاست؟آزادی در درون زندگی می کند.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت 0:54 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

الهی تو خورشید باشی من زمین تا من سالی یک بار دورت بگردم و تو هم سالی365بار.

اگه یک خرس دنبالت کرد نترس چون اونم فهمیده تو عسلی

این پیام کاملا جدیه!باور کنید1........منم اول قبول نداشتم،مشقامو خوب نوشتم،بابام بهم عیدی داد،یه توپ قلقلی داد!

شب ها به خاطر تو از خواب بیدار میشم به درو دیوار میخورم تا به تو برسم ای مستراب.

تو درختی هستی پر از احساس و محبت و سایه اش از عشق که من خرم را به آن می بندم.

میدونی فرق تو با گاو چیه شوخی کردم تو با گاو هیچ فرقی نداری.

وقتی بارون میاد همه جا قشنگ میشه برو زیر باران اید فرجی بشه.

یه مرغ عشق با یه یا کریم عروسی می کنه،بچه شون میشه:کریم عشقی.

یه روز یه خیار با خیار شور راه می رفته بهش می گن این کیه؟میگه:خواهرم که ترشیده.

به یارو می گن درو ببند هوای بیرون سرده می گه:مثلا درو ببندم هوای بیرون گرم میشه؟!

 

+ نوشته شده توسط سایه نشین در چهارشنبه 1386/06/21 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |

آشنایی من وچشمانت تصویر قشنگی است از یک اتفاق دلنشین و بی تابی ام حاصلی است از یک حادثه که در قلبم ترانه ی انتظار سر می دهد بی تو چشمانم رنگ غروب میگیرند و اندوه نبودنت را ضجه میزنند کاش فریادم از قلب سکوت عبور میکرد.آن وقت تمام دنیا می فهمیدند که من یک آشنای بی تابم کاش انعکاس مهربانی هایم با محبت آمیخته می شد تا امواج عشق را با همه ی کوبندگی اش نظاره گر باشیم.

+ نوشته شده توسط سایه نشین در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 5:33 قبل از ظهر |

دوستی یک اتفاق بود وجدایی یک قانون پس بیا اتفاق آفرین و قانون شکن باشیم میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی میرسد روزی که بی من مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که بی من در کنار عکس من شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده توسط سایه نشین در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 4:57 قبل از ظهر |
بگذار سین را از سیاهی چشمانت لام را از لبخند لبانت و الف را از الفت در سینه ات و میم را از مونس و  همدردیت جدا کنم و به عنوان سلام تقدیمت کنم

اگر گفتم سلام بخاطر این است که سین آن سلامتی می آورد و لام آن رنگ گل لاله است و الف آن آرامش خاطر است و میم آن مرکز دایره دوستی ها را به وجود می آورد

 
+ نوشته شده توسط سایه نشین در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 3:55 قبل از ظهر |
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

javascripts

Choose Level: